نوشته بود
حسن جان یادت به خیر
چه تنگ است انگاه که دوست میرود
دلم...
این مرثیه برای بی مرثیه بودنت
ای سلام
دل من کودک
انگور را می کردی و من عاشق
می رو فروختی من را شکستی
با ر الاها تو بشکن شاید دوباره سر بر اورم
انگار تمام بودنها به وجود توست
ای جاوید
ان دل شکنی و بی وفایی تقدیم تو باد
من رفتم هرچه ماند تقدیم تو باد
خوشبختی من بر سیاهی تو باد
پرواز من بر مرغی تو باد
من عقاب دشتم ای بلبل زندان
من که پر زدم رذلی تقدیم تو باد

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
بی یار نیستم که تو را دارم
از گناه و هر فانی بدرم کن